وآسمان،
چتر كاغذي رويايي بود
بي‌سايه
كه مردي
در زير آن
گره‌هاي بسته‌ي قباي‌اش را
دانه‌ به‌دانه
بر مي‌شمرد.

زبان به‌كام در‌كشيده اينك،
چه دردي!
چه دردي است اين
كه نعره‌زنان
از خلوت روشن كوچه‌هاي تنگ خاطره
مي‌گذرد.