يك‌نفس، بي‌تخفيف و اجتناب‌ناپذيرند؛ چنان صادقانه و چندان بي‌مهابا كه گويي راه‌شان را از ازل مي‌شناخته‌اند: اشك‌هايم را مي‌گويم و از حضور رسواكننده‌شان ناخشنود نيستم. شايد اصلا براي همين است كه تا اين حد دوست‌شان دارم. تو گويي از سنگ يقين ساخته شده‌اند، رفت و آمدِ مخلِ هيچ ترديدي را بر‌نمي‌تابند. ساكنان جاودانه‌ي خانه‌ي بي‌رونق‌ چشم‌هاي من‌اند. آن‌ها، اشك‌هاي پس از ميلاد كه نه، حتا ناله‌هاي پيش از مرگ‌ همنيستند، گيرم كه به‌آرامي، ناخشنودانه و بي‌صدا مي‌بارند. من حرف نمي‌زنم، من سكوت كرده‌ام، آن‌ها حرف‌هاي ناگفته‌ي مرا بر زباني كه نيست مي‌رانند. من نگاه نمي‌كنم، من كور شده‌ام چون‌كه تو را در چشم‌اندازي پست يا بلند نمي‌بينم. تو در آن‌سوي هيچ‌ها گم شده‌اي و من تو را جست و جو نمي‌كنم. چون‌كه چشم‌هاي من خيس اشك‌اند و حرف‌هاي من در سكوت به‌فريادي بدل شده‌اند كه چشم‌هايم آ‌ن‌ها را مثل سيل مي‌بارند. جايي در جهان نيست كه ياس و درمانده‌گي را بشود در نهان‌گاه آن مخفي كرد، آره، مي‌خواستم همين را بگويم. پس براي همين است كه من با چشم‌هايم در كاسه‌ي تنگ دست‌هايم مي‌بارم. ــ در آن برهوتِ تنگ‌ِ بي‌رونقي كه وسعت‌اش حتا آن‌قدر نيست كه بشود صورت را در آن پنهان كرد و همه‌ي هنرش ـ اگر اصلا هنري داشته است ـ در آن بوده كه روزگاري نه‌چندان دور گرماي نوازش را در روشنايي عشق به‌تو ارزاني بدارد. من حرف نمي‌زنم، چرا كه اشك‌هاي من، خود همه‌ي حرف‌هاست، همه‌ي ناگفته‌ها، همه‌ي آن‌چه بايد گفته شود و نمي‌شود.
در كلماتي كه مي‌خوانم هيچ محبتي نيست، در لحن گوينده اين كلمات هيچ صميميتي احساس نمي‌شود؛ كسي كه از تو عذر خواهي مي‌كند در واقع در كار آن است كه عذرت را بخواهد. او در برج عاج خود‌خواهي‌اش نشسته است. حريف ديرينه در انتظار فرصتي است كه خار بدانديشي‌اش را تا ژرفاي جان‌ات فرو نشاند و در اين راه هيچ ترديدي به‌خود راه نمي‌دهد. ـ آه اگر اين تب لعنتي مجال مي‌داد مي‌توانستم به‌قدر كفايت به‌آن‌چه در حال وقوع است فكر كنم و راست و درست‌اش را نه به‌معيار زر، كه به‌معيار عشق بسنجم. با اين‌همه مي‌دانم اگر رويايي بود ـ كه بود ـ همان بود كه مي‌خواستم‌اش: با رنج‌اش، با وحشت‌اش، با درد و دريغ‌اش، با كابوس‌هاي‌اش، با ناراستي‌اش، با ضعف‌اش، و آن كيفيت عجيب دست نايافتني بودن‌اش. اگر امروز چهار‌شنبه است ـ كه هست ـ حتما بيستم مهرماه است و معناي‌اش صريح‌اش اين‌است كه چهار روز از زماني كه من در تب مي‌سوزم، گذشته است. بازگشتي در كار نيست، گيرم كه چشم‌اندازي هم براي پيش‌رفت به‌چشم نمي‌رسد. ـ و اين تب لعنتي سمجي كه عقل‌ام را ناكارآمد مي‌كند مرا از همه‌ي چيزها بي‌نياز مي‌كند. كاش خدا شانه‌يي داشت كه مي‌توانستم دست‌ام را دور آن حلقه كنم و زير گوش‌اش چيزهايي را به نجوا بگويم كه هرگز فرصت فرياد زدن‌اش را نيافته‌ام، كاش خدا آغوشي داشت كه مي‌توانستم در آن گريه ساز كنم و لباس آهاري‌اش را با اشك‌هاي خاطره‌ام لك كنم، كاش خدا دستي داشت كه مي‌توانستم پنجه در پنجه‌اش فرو كنم، دست‌ام را به‌دست‌اش بدهم، با او و در كنارش راه بروم و همه‌ي ناراستي‌ها را با انگشت نشانه به‌او يادآوري كنم، كاش اگر خدا دستي داشت، يك جاي خالي ناچيز هم براي دست من داشت تا تقدير چنين نباشد كه هر دستي را كه مي‌فشارم دست شيطان باشد. شگفتا كه در اين فضاي ملعنت‌بار هنوز هم مي‌توانم روي پاهاي خودم راه بروم، بي‌نياز به‌خدا و شيطان: دستي بر در و دستي بر ديوار و سنگيناي پاهايي كه بر زمين كشيده مي‌شوند. تا تلاش دست‌ها بي‌ثمر نماند از هيچ كوششي دريغ نخواهم ورزيد. اما حقيقت‌اش اين است كه دل‌ام مي‌خواهد بخواب‌ام؛ صرفا خواب!‌ يك خواب ابدي، عميق و بدون احساس رنج يا دل‌شوره، بدون احساس بازگشت دوباره به‌جهاني كه دوست‌اش نمي‌دارم و در زير آسمان و بر زمين‌اش عمري‌ است كه سرگرداني مي‌كشم. نسيمي كه بر گونه‌ام مي‌وزد، تاثير جان‌بخش بوسه‌ي لب‌سوز آفتاب را بر جسم فرسود‌ه‌ام دو‌‌چندان مي‌كند و مرزهاي حمق و وقاحت را در ذهن‌ام روشنايي تازه‌يي مي‌بخشد. چهار شب گذشته را مطلقا نخوابيده‌ام و تازه ديشب بود كه متوجه شدم اين تب نفرت‌انگيز از يك استعداد ذاتي نهفته سود مي‌برد:‌ فقط شب‌ها به‌اوج خود مي‌رسد. مي‌گويم« فقط تب، آن هم شب‌ها، تا سپيده‌ي هر صبح تن‌ام مثل يك كوره مي‌سوزد.» مي دانم تن‌ام دوست نداشته است تب كند كه تب كرده است. مي‌پرسد« درد هم داريد؟» روي صندلي، رو به‌روي‌اش نشسته‌ بودم و مثل يك دشمن تسليم شده با چشم‌هاي آزرده و نگران به‌او نگاه مي‌كردم. مي‌گويم « نه. ابدا.» بلند شد ايستاد و سايه‌ي عظيم غول‌آسايش ديوار بغل دست‌اش را‌پوشاند. توي گوش‌ام را با دستگاهي كه در دست داشت مي‌كاويد. با اين‌كار خودش را مشغول نشان مي‌داد. «واقعا هيچ دردي نداريد؟» داشت كنار گوش‌ام حرف مي‌زد. صداي نفس‌هاش را مي‌شنيدم و از صداي قلب‌اش خبري نبود. دل‌ام مي‌خواست بخوابم. اين صندلي و اين آدم با آن روپوش سفيدش حال‌ام را به‌هم مي‌زد. مي‌گويم « بيست دقيقه منتظرتان نشستم كه تشريف بياوريد.» چرا؟ براي اين كه از من بپرسد درد هم دارم يا نه؟ «نه، هيچ دردي ندارم.» مي‌گويد: «خب، پس دردش امشب شروع مي‌شود.» سرش را با دستگاه‌اش از توي گوش‌ام بيرون مي‌آورد. احساس آدمي را دارم كه با چشم‌هاي ناباورش شاهد اين واقعه‌ي عجيب است كه هيولايي عظيم‌الجثه به‌آرامي از گوش‌اش خارج مي‌شود تا با او صحبت كند.«باورم نمي‌شود. گوش‌هايتان حسابي چرك كرده‌اند. رنگ مخاط توي گوش به‌طور معمول...» مي‌گردد دنبال چيزي كه رنگ مورد نظرش را داشته باشد. «اين رنگي‌اند.» يك صورتي كم‌رنگ روي يك جعبه‌ي دستمال كاغذي را نشان‌ام مي‌دهد. « اما توي گوش‌هاي شما اين رنگي‌ است.» رنگ قرمز تندي كه مثل يك نوار در ارتفاع پيرهن‌ام تكرار شده است را نشان‌ام مي‌دهد. «و عجيب است كه درد نداريد.» فكر مي‌كنم چرا گفت چرك، چرا نگفت عفونت. پرسيدم «سينه‌ام چي؟» گفت« نه، آن‌جا چرك نكرده است. گلويت كمي ملتهب شده كه با همين آنتي‌بوتيك رفع و رجوع‌اش مي‌كنيم.» بلند شدم از دفترش زدم بيرون؛ آن‌جا كه آفتاب با صميميتي ديرينه با درخت و نسيم و آدميزاد به‌گرمي در سخن بود. «رفع و رجوع‌اش مي‌كنيم، نه؟» نه، بازگشتي در كار نيست. آن كه دست‌ام را مي‌فشارد شيطان است و من دلم مي‌خواهد فقط و فقط بخوابم، حتا اگر اين خواب مرا براي هميشه از دنياي بيدار زنده‌گان جدا كند. نه‌سال و بيست و شش روز از بيست و پنجم شهريورماه سال هشتاد و يك مي گذرد و ما هميشه رفع و رجوع‌اش كرده‌ايم. ـ آه اگر اين تب لعنتي مجال مي‌داد... اين تب لعنتي سمجي كه عقل‌ام را ناكارآمد مي‌كند و آن شعله‌ي گرم تنور نامريي‌اش، مرا از همه‌ي چيزها بي‌نياز مي‌كند.
سفر براي ديدار گل حسرت
تالوم، يكم مهرماه نود
اين صخره‌ها با لبه‌هاي باثبات و جلوه‌يي استوار از دير‌پايي و هميشه‌گي بودن به‌آميزه‌يي الهام‌آميز از بستر و تابوت ماننده‌اند.
در ابتداي صبحي كه از دور‌دست‌هاي نوميدي مايه‌ور بود در هجاي نامفهوم موجي‌هايي بي‌ثبات كه از رويا و وهم سرشار بود، سوار بر زورق حيرت‌انگيز دره‌ها در درياي شگفت‌انگيز طبيعت بكر تا دور دست‌هاي دور رانديم و باز آمديم در حالي‌كه با حسرت به‌اين گل چشم دوخته بوديم:


ببين چه‌طور احساسات‌مان بي‌معنا مي‌شوند،
ببين چه‌طور تغيير كيفيت مي‌دهند به‌شكل كلمه‌هاي بي‌هوده‌ در مي‌آيند
ببين چه‌طور از دست‌مان مي‌گريزند پخش و پلا مي‌شوند مي‌روند توي اين فضايي كه نه صدايي دارد نه رنگ و رويي نه شكل و قيافه‌يي،
ببين چه‌طور در سكوت تمام مي‌شويم،
نيست مي‌شويم،
گم‌و‌گور مي‌شويم
به‌خاطره بدل مي‌شويم،
كه انگار هيچ‌وقت نبوده‌ايم.
ببين چه‌طور همديگر را تهي مي‌كنيم،
‌از همه‌چيز... همه‌چيز... همه‌چيز...
ببين چه‌طور بعدش هميشه مي‌نشينيم و مي‌گوييم:
ـ آه! اي كاش اين‌ها را زودتر گفته بوديم...

داره صدا مي‌كنه. صدا چيزيه مثل سكوت، وقتي اون هست اين نيست. گاهي باهم قاطي‌اند گاهي كاملا از هم جدا هستند. مثل وقتي كه نشستي روي يك سنگ و داري به‌يك دشت با يك چشم‌انداز دور نگاه مي‌كني. تيك تاك تيك تاك. نمي‌دونم صداشو از تو سينه‌ام مي‌شنوم يا از روبرو، از روي ديوار نحس سياه دود زده‌يي كه تا حد ممكن تميز شده اما حال آدمو به‌هم مي‌زنه. اين‌طور وقت‌ها صداش از هميشه بلندتره، تو اين حول و حوش ضربه‌هاش طنين بيشتري هم داره. حتا بيشتر از شش روز پيش كه بود اما حالا نيست. كم كم داره نزديك مي‌شه. هيچ‌وقت نفهميدم زمان نزديك مي‌شه يا دور مي‌شه. انگار دور و بر آدم فقط مي‌چرخه، مثل هوا، مثل نور، مثل تاريكي مثل نگاه وقتي چشم‌ها بازند تا پيش از اين‌كه بسته بشند. مي‌رم نگاه مي‌كنم كه مطمئن شم لاي در بازه. بعد مي‌يام مي‌شينم روي صندلي پشت ميز. تقويم روزانه‌ام را باز مي‌كنم و شروع مي‌كنم به‌خواندن چيزهاي در هم برهمي كه نوشته‌ام:‌ خريد چاي، تعويض خاك گلدان‌ها، تلفن كردن به‌نظافت‌چي، پرداخت قبض‌هاي گفت«خانم، شما برادر داريد؟» تلفن، گاز، برق، آب. مي‌گم: «چطور؟» خيابون از آفتاب پر شده. پوست‌ام بنا مي‌كنه به‌سوختن. گفت« اگه داشته باشيد كه مطمئن‌ام داريد خيلي بايد شبيه خودتون باشه.» دست و پاشو گم كرده، مثل يك كيسه‌ي پر از شرمه؛ سرخ ، سياه، سر تا پا خجالت، عصبي، ناآروم. مي‌گم«خب؟» دست‌ام رو مي‌اندازم تو بند كيف‌ام كه انداخته‌ام رو دوش‌ام. گفت« منظورم وقتيه كه مي‌خنديد.» لب‌هام از تعجب باز مونده اما نمي‌خندم. من اوني نبودم كه اون مي‌ديد. من اوني بودم كه اون نمي‌ديد. مي‌گم«شايد.» چند تا سكه تو دستشه. اون‌ها رو جا به‌جا مي‌كنه. گفت«همين.» راه مي‌افتم كه برم اما يهو دلم هري مي‌ريزه پايين. سرم رو بالا مي‌آرم نگاه مي‌كنم. دكتر از لاي در داره نگاه‌ام مي‌كنه. پس اومده. بالاخره پيداش شد. يك چشم‌اش رو گذاشته لاي درز در داره به‌ام نگاه مي‌كنه. يك چشم ديگه‌اش لابد بسته است. خودشه، مثل هميشه. آره آره آره. چشم‌شو از لاي درز بر مي‌داره، درو كمي باز مي‌كنه و با چهار تا انگشت‌اش به‌ام اشاره مي‌كنه: بيا بيا بيا! پا مي‌شم آروم مي‌رم طرف‌اش. اون شصت سالشه، من فقط بيست و هشت سال دارم. اون مثل رودخونه است من مثل ماهي‌ام. اون آرومه، من دوست دارم شنا كنم، اون نجوا مي‌كنه من فقط لب‌هامو باز و بسته مي‌كنم. اون جاريه من فقط مي‌لغزم. ـ از اون‌جا تا اون‌جا و از اون‌جا تا اون‌جا. لب‌هامو از لاي درز مي‌آرم بيرون و بي‌صدا، بدون كلمه، بدون هيچ‌چي مي‌گم«اوه». بعد اون لب‌هاشو آروم مي‌ذاره روي لب‌هام. اوني كه من دلم مي‌خواد همينه. از اين‌جا به‌بعد ديگه نه زمان هست نه صدا و نه سكوت. همه‌ چيز محو مي‌شه تا من فقط من باشم و اون. اولش چيزي حس نمي‌كنم اما بعدش كه اون شروع مي‌كنه به‌مكيدن مي‌فهم‌ام كه فقط يك حس‌ام: بزرگ، عميق، گسترده و بي‌مرز. تيك تاك تيك تاك. گفت« تو مثل برادرت هستي.» بعد با دوشاخه‌ي انگشت اشاره و سبابه‌اش به‌چشم‌هام اشاره كرد. احساس مي‌كنم دارم از يك مايع گرم و لزج و جوشان پر مي‌شم. جريان تند گرم اجتناب‌ناپذيري از نوك پاهام شروع مي‌شه و به‌آرومي به‌ساق پاهام مي‌رسه. چشم‌هاش پيره اما نگاه‌اش يك برق خاص دور از دست‌رس عجيبي داره: ناسيراب، منتطر، تب‌دار، كنجكاو. انگار او هم پر شده، داره پر مي‌شه، چون كه به‌آرومي چشم‌هاشو مي‌بنده و به‌طرز لاعلاجي به‌مكيدن ادامه مي‌ده. وقتي مي‌گند زنده‌گي كوتاه‌ست منظورشون همينه: يك لحظه، يك آن، يك هيچ توي هيچ بدون هيچ. گفت «كجايي؟» داشت داد مي‌زد. توي اتاق‌اش بود. فكر كنم دكتر صدا رو شنيد اما به‌روش نياورد. همين‌جور به‌مكيدن ادامه داد: كند، كش‌دار، ابدي، آروم. گفت« چرا جواب نمي‌دي؟» دوباره برگشته بودم به‌جايي كه زمان بود و صدا و سكوت جاشون رو با هم عوض مي‌كردند. گفت« مگه صداي منو نمي‌شنوي؟» ناخواسته مي‌شنيدم و ناخودآگاه تلخي‌اش رو حس مي‌كردم. اون ول كرد من نكردم. لب‌هامون از هم جدا شد و من از مارپيچ يك روياي هيچ بيرون اومدم با سر افتادم تو دست‌انداز هيچ يك روياي ديگه كه اون هم هيچ بود. مي‌گم«‌منظورت چيه؟» نگاه‌اش رو مي‌دزده. حالا برق آفتاب روي كاكل‌اش افتاده، مثل يك لكه، سبك، جوري كه رنگ موهاي جلو سرش رو تغيير داده. يك‌جور قهوه‌يي سياه، يا سياه، يا قهوه‌يي سوخته، نمي‌دونم، درست يادم نيست اما در هر حال نرم و درخشان. گفت« مي‌شه كه اين شماره رو بگيري؟» دست‌اش رو جلو مي‌آره. يك كاغذ سفيد كوچك تو دستشه كه مثل نوك درخت‌ وقتي كه يك نسيم لاجون ناپيدا روش مي‌دوه بفهمي نفهمي مي‌لرزه. سرمو مي‌آرم تو مي‌گم «اومدم.» دكتر داره نگاه‌ام مي‌كنه. لب‌هاش هنوز پر از حسرته، پر از خواهش اما يك‌جور آرامش بعد از لذت روش موج مي‌زنه و چشم‌هاش مثل يك خاطره‌ي فراموش شده به‌لب‌هام دوخته شده. گفت« اومدي؟» دكتر تو دست‌اش دوتا كتاب داره. قدش بلنده. كت نيم‌داري تنشه. هاشورهاي سفيد يك‌نواختي توي سياهي موهاش دويده. كمي خميده است. چشم‌هاشو مي‌ذاره رو هم راه مي‌افته مي‌ره. گفت« كجايي پس؟» در رو آروم مي‌بندم راه مي‌افتم. مي‌گم« دارم مي‌يام.» مي‌رم تو اتاق‌اش. پشت ميزش زير نور رنگ‌پريده‌ي چراغ مطالعه خم شده تو تاريكي داره چيز مي‌خونه. خيلي جوانه. يك گوشت تر و تازه است. اما فقط يك تكه گوشته. ـ نه‌كم‌تر نه بيشتر. چشم‌پزشكي خونده. مي‌گم«چه كارم داريد دكتر؟» سرشو بالا نمي‌آره. گفت« هيچ‌چي.» دست‌هام رو توي هم قفل كرده‌ام جلوم آويزن كرده‌ام. مي‌گم«هيچ‌چي؟» بازم سرشو بلند نمي‌كنه. گفت« كي بود؟» با مداد زير چيزي خط كشيد. مي‌گم«منشي همسايه.» از پشت عينك نگاه‌ام مي‌كنه. «چه‌كار داشت؟» لب‌هام هنوز با رويايي كه تو ذهنمه كش مي‌ياد. مي‌گم«هيچ‌چي.» موهامو مي‌كنم زير رو سري‌ام. گفت«در رو چرا بستي، مگه نمي‌بيني هوا دم داره؟» سوال هم مثل جوابه، اين اونه اونم اينه اما هيچ‌كدوم ديگري نيست. راه مي‌افتم از اتاق مي‌يام بيرون. مي‌گم«بازش مي‌كنم دوباره.» سرم رو از لاي در بيرون مي‌يارم. دكتر داره از كنار ديوار از توي راهرو تنگ و طولاني مثل يك سايه‌ي لرزان دور مي‌شه. به‌اش نگاه مي‌كنم. گفت« اگه بتوني زنگ بزني...» كاغذ رو از دست‌اش مي‌گيرم. مي‌دونم چند دقيقه بعد دورش مي‌اندازم. مي‌گم« كه چي بشه؟» وقتي مي‌گند زنده‌گي همينه منظورشون اينه كه هيچ‌چي نيست. گفت« شايد زنگ زدي.» فكر مي‌كنم مي‌تونستم شبيه برادرم باشم، اگه برادري داشتم. مي‌گم« من فرصتي براي يك دوستي تازه ندارم.» دكتر همين‌جور آروم مي‌ره مي‌رسه به‌تاريكي ته راهرو كه پر از سايه‌ي تاريكه. بعدش ديگه ديده نمي‌شه. فقط صداي پاش شنيده مي‌شه كه معلوم نيست داره مي‌ره يا داره مي‌ياد. از لاي در مي‌زنم بيرون مي‌دوم دنبالش. زمين زير پاهام مي‌دوه اما من تو هوا هستم. هيچ‌چي حس نمي‌كنم. لب‌هام جلوتر از خودم مي‌دوند. مثل يك سايه مي‌رم توي سايه‌ي تاريك ته راهرو پله‌ها رو دوتا يكي مي‌كنم از در مي‌زنم بيرون مي‌رسم به‌روشنايي پر سر و صداي خيابون كه پر از ماشين و آدم‌هاي گيج و حواس‌پرتي است كه من توشون هيچ‌چي به‌حساب نمي‌يام. دكتر نيست. فردا هفتمين روزه كه ديگه هيچ‌وقت نيست. مي‌تونم بگم بوده. نمي‌تونم بگم نيست. فقط مي‌تونم بگم بوده. اگه بگم نيست يعني يه هنوز هست يعني مي‌تونه يهو باشه در حالي كه مي‌دونم نيست. ولي بوده، فقط اينو مي‌تونم بگم. مزه‌ي شور اشك رو روي لب‌هام حس مي‌كنم و جريان مهار نشدني اونو درك مي‌كنم. خودمو جمع مي‌كنم مي‌شنيم زمين تكيه مي‌دم به‌چهارچوب در كه از گرماي هوا داغه و به‌قدر كافي محكم. اگه تا فردا زنده باشم مي‌تونم بازم گريه كنم. مي‌تونم بگم هستم، اگه بتونم باشم، همون‌جور كه اون بوده، تا وقتي كه باشم.

به‌اش مي‌گم:«هستي؟» يك‌صدايي از گلوش در مي‌آره كه يعني هست. الا اين‌كه نباشه. اين بعد از اون‌وقتيه كه مدت‌هاست چيزي نگفته و بعد از اون‌وقتي هم هست كه يك سكوت كشدار و تاريك براي يك مدت طولاني بين‌مون اتفاق افتاده ‌كه من نمي‌دونم داره توش چي مي‌گذره. به‌اش مي‌گم: ‌«مياي؟» مي‌گه: «آخه، بارني...» مي‌دونستم همين رو مي‌گه. دل‌اش پيش سگ كوچكه‌شه، پيش من نيست. حق هم داره. من مي‌گم اگه مشيت خدا اين بود كه آدم خودشو اسير يك سگ ناقابل كنه اون‌وقت با هر آدمي يك سگ به‌دنيا مي‌آورد. منظورم اينه كه بند ناف‌شون رو به‌هم سفت و محكم گره مي‌زد. اما شأن آدم اجله. اگه خدا همچين چيزي رو نخواسته پس چرا آدم خودش با خودش اين‌كار رو مي‌كنه كه آدم زورش مي‌ياد وقتي اين رو مي‌بينه كه حال‌اش به‌هم مي‌خوره از اين چيزي كه مي‌بينه.

سر در نمي‌آرم. مي‌گم: «گفته بودي يك كاريش مي‌كني.» مي‌گه: «آره، اما خسته هم هستم. خيلي. تو اينو نمي‌فهمي.» توي چند روز اخير اين هزارمين باره كه اينو مي‌گه. ديگه داره باورم مي‌شه كه نمي‌فهم‌ام. شايد هم راست مي‌گه. اما احتمالا راست نمي‌گه. نمي‌دونم. ممكنه درست بگه. زنده‌گي همينه. بعضي‌ها مي‌گند بي‌رحمه، خيلي‌ها مي‌گند همينه كه هست. اين‌طوريه كه همه‌چيز به‌آخر مي‌رسه. زنده‌گي به‌هيچ‌ كس رحم نمي‌كنه. حتا به‌دل كوچك و مهربان تو كه با دل يك سگ محكم گره خورده. اون‌جور كه انگار از يك پدر مادريد. كسي به‌دنيا نمي‌آد كه براي هميشه باقي بمونه. آدم به‌دنيا مي‌آد، گرفتار مي‌شه، رنج مي‌بره، پير مي‌شه، خسته مي‌شه آخرش هم هيچ‌چي. براي همه همينه. اين‌همه سيل، اين‌همه طوفان، اين‌همه جنگ، اين‌همه دربه‌دري، اين‌همه بدبختي، و توش يك كمي‌ هم فرصت، يك كمي هم يك‌چيز ديگه كه آدم حتا فرصت نمي‌كنه ازش حرفي به‌ميان بياره، بس كه كوتاهه، بس كه ناچيزه. بعد تو اين‌ها همه رو ناديده مي‌گيري. مي‌گم: «آخرش چي؟ مي‌ياي يا نه؟» باد مي‌اندازه تو گلوش مي‌گه: «هووووووووم!» مي‌گم: «اين كه نشد حرف.» مي‌گه: «ول‌ام كن. نمي‌دونم. باور كن نمي‌دونم. گردن‌بندم گم شده. خيلي دوست‌اش داشتم. كلي با هم حرف زده بوديم. حالا اون بدون خبر گذاشته رفته. حتا بدون خدا حافظي. باور كن نمي‌دونم.» اين‌جوريه كه دنيا به‌آخر مي‌رسه.


مهم‌ترين غرض انساني ارتباط است. گاهي مي‌روم پرده را كنار مي‌زنم مي‌ايستم پشت همان پنجره‌يي كه رو به‌حياط كوچك خانه باز مي‌شود و با حسرت تمام سرم را به‌شيشه‌ تكيه مي‌دهم و در سكوت تاريكي كه پناه‌ام مي‌دهد به‌صداي پاي خاطره‌ي دور شونده‌ي سوزاني كه مي‌رود اما ترك‌ام نمي‌كند گوش مي‌دهم. به‌كسي نياز ندارم. آن‌ها كه خوش‌بخت‌تر نيازمند‌ترند و من مي‌دانم كه كسي از كسي خبر ندارد. آن‌ها كه فكر مي‌كنند خوش‌بخت‌ترند هر روز از هم خبر مي‌گيرند خبر مي‌دهند تا خوش‌بختي‌شان را به‌رخ هم بكشند. خوش‌بختي را در تباهي جست و كردن كار و كردار من نيست. انسان بي‌وقفه دست‌خوش دشواري اندوهي است كه از هيچ گناهي زاده نمي‌شود. من به‌دروغ بزرگي كه نا‌م‌ پر طمطراق‌اش خوش‌بختي است نيازي حس نمي‌كنم. كافي است شيشه خنك باشد تا آن‌قدر آن‌جا با همان خاطره سر مي‌كنم تا خواب مرا در خود غرق كند. آرزوها دود مي‌شوند و به‌هوا مي‌روند؛ شايد به‌همان شكلي در مي‌آيند كه از اول بوده‌اند. وقتي خاطره‌ها در خواب كسي را تعقيب‌ نمي‌كنند در بيداري درست در ابتداي صبحي كه بي‌خورشيد آغاز مي‌شود با او بيدار مي‌شوند و تا ابديت كش مي‌آيند. من پيش نمي‌روم، فرو مي‌روم. شانه‌هام ديگر تكيه‌گاه سري، گونه‌ي پراشكي يا صداي پر آهي نيست. شانه‌هام ديگر از آن من نيست و من، ديگر از آن خودم نيستم. انسان زاده‌ي اندوه خودش است، و مرگ همان اندوهي است كه او را روانه مي‌كند: از خانه‌يي به‌خانه‌ي ديگر تا اين‌كه ديگر جايي نباشد.









آن‌جا را دوست داشتم

جايي كه خانه‌ي ما بود

و من آن‌جا را دوست داشتم.

هيچ‌كس اين‌حقيقت را به‌ياد نخواهد آورد

كه تو پاي‌ات را آن‌جا گذاشته بودي

كه من آن‌جا

ساعت‌ها با تو حرف زده بودم

كه من آن‌جا

ساعت‌ها در سكوت با تو حرف زده بودم

حتا وقتي‌كه نبودي.

هيچ‌كس اين‌حقيقت را نمي‌داند

كه من براي سال‌ها و سال‌ها

در هر لحظه تو را ديده‌ام

كه آن‌جا روي مبل نشسته‌ بودي

پاي‌ات را روي پاي‌ات انداخته‌ بودي

و به‌من نگاه مي‌كردي.

كسي اين‌حقيقت را نمي‌داند كه ما

خواهش‌هاي مكرر عشق‌مان را

به‌گونه‌هاي مختلفي با هم در ميان گذاشته‌ايم؛

در سكوت و در تنهايي

با چشم‌ها و با لب‌ها

حتا با لرزش نا‌چيز لب‌خندي در نگاه

و من به‌اين‌ها دل‌خوش بودم.

به‌جايي‌كه خانه‌ي ما بود

و من آن‌جا با تو زيسته بودم

حتا وقتي‌كه تو نبودي.