گفت و گوي عالمانه!
داشتم از عصبانيت مي‌تركيدم. فكرم اصلا كار نمي‌كرد.
گفتم:‌ـ از طرف من به‌اون حروم‌زاده بگو هر سوراخي رو تو انگشت‌اش نكنه، فهميدي؟ بگو اگه بار ديگه اين كار رو كرد، طرف‌اش من‌ام، فهميدي؟
گيج به‌نظر مي‌رسيد. در حالي كه لب‌هاش مي‌جنبيد يك دقيقه‌يي فكر كرد و گفت:‌ به‌كي بگم؟
گفتم: ـ به همون برادر حروم‌زادت ديگه، فهميدي؟
گفت:‌ ـ آهان... باشه، به‌اش مي‌گم.
گفتم:‌ ـ فهميدي كه چي به‌اش بگي؟
با اعتماد به‌نفس گفت:‌ ـ آره. به‌اش مي‌گم مثل حروم‌زاده‌ها سوراخ‌شو تو هر انگشتي كه دوست داشت نكنه. اگه لازم باشه اينو ده بار به‌اش مي‌گم تا حالي‌اش بشه. مي‌گم تو اينو گفتي و گفتي اگه لازم بشه باهاش طرف حساب مي‌شي.
فرياد زدم:‌ ـ چي واسه خودت بلغور مي‌كني؟ اين مزخرفاتي كه گفتي كجاش حرف من بود؟
دست و پاشو گم كرده بود. تته‌پته كنان گفت: ـ خب، همينو گفتي ديگه، مگه نه؟
پرسيدم: ـ چي گفتم؟ بگو ببينم من احمق چي به‌تو گفتم؟
گفت: ـ خب، گفتي به‌اش بگم هر سوراخي رو تو انگشت‌اش نكنه، مگه نه؟ من هم همينو به‌اش مي‌گم. مگه تو همينو نگفتي؟
با نااميدي محض گفتم: ـ مي‌دوني، تو خرفت‌‌ترين آدم هستي كه تو عمرم ديدم، مي‌فهمي؟ من به‌ات گفتم به‌اش بگو سوراخ‌شو تو هر انگشتي نكنه و اون وقت تو مي‌گي انگشت‌اش‌ رو تو هر...
اما نتوانستم حرف‌ام را ادامه بدهم. ديدم از همان سربند كه شروع به‌حرف زدن كرده‌ام پاك چرند گفته‌ام. سرم را انداختم پايين و زدم زير خنده. اما او نخنديد. انگار از تغيير حالت من شاخ در آورده بود.
با لحني كه حاكي از رضايت خاطر كامل بود، گفت: ـ چي شده؟
گفتم:‌ـ هيچ‌چي بابا، ول‌اش كن. اصلا لازم نيست چيزي به‌اش بگي. بذار انگشت‌اش رو تو هر سوراخي دوست داشت... اصلا به‌ما چه ربطي داره. هر غلطي دوست داره بره بكنه.
گفت: ـ اين چه حرفيه؟ چه‌طور به‌ما ربطي نداره؟ تو مي‌گي همين‌طور بايستم بذاريم سوراخ‌شو تو هر انگشتي دوست داشت بكنه؟ نه، اصلا! به‌اش مي‌گم تو گفتي نمي‌تونه هر سوراخي رو تو انگشت‌اش بكنه، لازم باشه ده‌ بارم اينو مي‌گم. به‌حضرت عباس قسم مي‌خورم كه يقه‌شو مي‌گيرم مي‌چسبونم‌اش به‌ديوار و اين موضوع رو حالي‌اش مي‌كنم.
ـ‌ چي رو؟
ـ همين چيزهايي كه تو گفتي. مگه تو همين‌ها رو نگفتي؟
با لحني ملتمسانه گفتم: ـ مي‌شه ازت يه خواهش بكنم؟
گفت: ـ معلومه كه مي‌شه. شما صاحب اختيارين.
با حواس پرتي گفتم: ـ محض رضاي خدا اين موضوع رو فراموش كن. بذار هر كس هر سوراخي رو خواست تو انگشت‌اش بكنه. ديگه اين حرف رو ادامه نديم بهتره. اصلا به‌ما چه ربطي داره. ها؟
به‌زور جلو شليك خنده‌ام را گرفته بودم. تو آن لحظه فكر مي‌كردم احمقانه‌ترين قيافه‌ي دنيا را دارم.
گفت: ـ باشه، ادامه نمي‌ديم. اما به‌نظر من بايد كار رو يك‌سره مي‌كرديم. بهتر بود اين حرف رو به‌اش مي‌زديم. حرف بدي كه نيست، دست كم مي‌فهميد با كي طرفه. اما خب، باشه. اگه تو نمي‌خواي نمي‌گيم. ولي من دوست داشتم اين موضوع رو به‌اش حالي كنيم. اگه تا ظهر نظرت عوض شد خبرم كن. من مي‌دونم چه‌طور بايد حالي‌اش كنم.
ول‌كن معامله نبود. من هم دل و روده‌ام از زور خنده‌يي كه نمي‌توانستم رهاش كنم به‌هم مي‌پيچيد.
گفتم‌:‌ ـ باشه. برو هر چي دوست داري به‌اش بگو. اما از طرف خودت بگو. فقط اسم منو نيار، فهميدي؟
گفت: ـ باشه. تو راست مي‌گي. اصلا به‌ما چه ربطي داره، بذار سوراخ‌شو تو هر انگشتي دوست داشت بكنه. هر چي باشه انگشت خودشه. ما هم بهتره به‌زنده‌گي خودمون برسيم. ها؟
گفتم:‌ ـ خدا پدرتو بيامرزه.

...در طول زنده‌گي‌ام حرف‌هاي زيادي شنيده‌ام و جمله‌هاي زيادي نوشته‌ام اما اين يكي را خوب در ذهن‌ام نگه داشته‌ام ؛« براي به‌دست آوردن چيزي كه تا به‌حال نداشته‌اي، بايد كسي شوي كه تا به‌حال نبوده‌اي». ـ‌ اين شايد آخرين جمله‌ي زنده‌گي‌ام باشد.
«گابريل كارسيا ماركز»

از كوچه پس‌كوچه‌ها به‌در، به‌دروازه، به‌ديوار، به‌روشني... مثل سايه‌يي لرزان... رو به‌صخره‌هاي بلند در باد... و آن لكه‌ي عفيف ناچيز آفتاب بر گرده‌ي راه ... آسمان پرده‌ي آبيِ آرامي است كه از چند تكه‌ي كوچك و پوش‌پوشِ ابرِ سفيد جا به‌جا خال‌خال مي‌شود و روز يخ‌زده با جيغ خفه‌ي پرنده‌يي از خواب خوش بيدار مي‌شود تا روشنايي سرد و ساده‌ي صبح رفته‌رفته‌ سر و شكلي تازه بگيرد.
روي جاده‌‌هاي ناهموار كوهستاني، شلپ‌شلپ گِل و لاي زير قدم‌هاي كرخت... يك‌جفت پا، دو جفت پا، سيصد جفت پا... و صداي پچپچه‌هاي محرمانه و شليك رعد‌آساي خنده... غوغايي چنان شاد كه نگو و نپرس...
آن‌دور‌تر، يال‌ِ بلند كوه‌ها زير كفن نازكي از برف، سنگين و سرد، خواب‌هاي دور و درازشان را سبك‌سنگين مي‌كنند.
ـ جانمي جان، چه برفي!
ـ يه‌كم صبر كن به‌ات برسم.
ـ خب، تندتر بيا، چرا فس‌فس مي‌كني؟
ـ چيزه...
ـ چيه؟ چه مرگته؟
ـ نفس‌ام...
ـ مال اينه كه ديشب نذاشتي تا صبح بخوابيم.
ـ اَه، عجب كُـ . خلي هستي تو!

دامنه‌ها، پوشيده از لكه‌هاي تند قهوه‌يي خاكستري، و راه‌ها همه‌ پيچ‌اندرپيچ‌ (كجا مي‌روند؟)... و بعد برفي تر و تازه كه با دانه‌هاي ريز تگرگ نقطه‌چين شده است، زير قدم‌ها به‌خشكي و به‌نرمي ناله مي‌كند. سرماي هرزه‌سگ با وقاحت تمام دندان‌قروچه مي‌كند و باد بي‌امان، ساز كج‌كوك ابليس است كه دلهره‌هاي تاريك را در ذهن به‌نوايي بيهوده بدل مي‌كند تا سعادت بي‌كم‌و‌كاست، پشت سر، دور... دور... دور... پاك دور از دست‌رس باقي بماند...
و فردا، روز از نو روزي از نو...
در اين ميان تنها خاطره‌ي خاموش موهايي كه به‌خرمني از طلا مي‌ماند دل را به مختصر تقلايي از اميد زنده نگه مي‌دارد.
ـ چرا ما اين‌قدر با هم حرف مي‌زنيم؟
ـ چون يك زنده‌گي را از هم طلب‌كاريم.
ـ چرا حرف‌هاي من با تو تمام نمي‌شوند؟
ـ چون با هم به‌ياد مي‌آوريم و با هم فراموش مي‌كنيم.
ـ بايد يك‌چيز را با هم شروع كنيم... يك‌چيز ساده...
ـ چي مثلا؟
ـ يك چيز ساده ميان يك مرد و يك زن كه عاشق هم‌اند چيه؟
ـ هوووووووووووم... نمي‌دانم!
ـ قبلا كه مي‌دانستي.
ـ همه‌چيز خاطره مي‌شود، ما خاطره‌يي از هم شده‌ايم.
ـ پس بهتر است خفه شيم!

خاطره‌ها دست توي دست روياها... خاموشي‌ و سكوت، نسيم سبك‌پاي پر رمز و راز را از عطري هوش‌ربا سرشار مي‌كنند و چشم‌ها، يك‌سره، درياي متلاطم دو‌دلي‌اند، آن‌جا كه باد زمستاني پره‌هاي نازك بيني را به‌لرزه مي‌اندازند تا اشك‌هاي‌ فتنه‌انگيز نا‌به‌هنگام، رسوايي تازه‌يي به‌حساب آورده نشوند. اين‌ها شروع يك زنده‌گي تازه‌اند يا آخرين فرياد دردي كهنه؟
روزها، بي‌چشمك و بي‌لب‌خند، نوزادان بي‌سري هستند مثل‌ ديروزها، مثل پريروزها، ماه‌ها و سال‌ها... قرن‌ها و هزاره‌ها.
هرچه هست، اگر اين زنده‌گي تازه‌يي است، نمي‌خوهم‌اش!
نه، اصلا نمي‌خواهم‌اش!
همان بهتر كه عشق، غرق‌ شكوفه‌هاي دير‌ياب آرزو، پوست به‌خواب ناز رفته‌ي ترديد را بتركاند و دست قاطع رد به‌سينه‌ي خواهر يگانه‌اش مرگ بگذارد تا اميدي دوباره، شق و رق، گردن بگيرد.
فقط همين را مي‌خواهم.