یادداشت های روزانه
15/2/86
آن‌را از دست دادم. جایی‌که خیلی دوست‌اش داشتم. بی‌نهایت برایم عزیز بود و چند سال آن‌جا می‌نوشتم. خواهی‌نخواهی بخشی از وجودم شده بود. اما آن‌را از دست دادم. انکار نمی‌کنم که در جریان از دست رفتن‌اش بی‌تقصیر نبودم. اما هرچه بود گذشت و آن‌چه می‌گذرد گاه آن‌قدر انتزاعی است که فکر کردن در باره‌ی آن مطلقا به‌زحمت‌اش نمی‌ارزد. خیال می‌کنم این‌جا را حدود یک‌ماه است برای نوشتنِ مجدد آماده کرده‌ام. اگر بخت یاری کند می‌خواهم به‌سبک و سیاقی دیگر بنویسم. باید امیدوار باشم از نقطه‌ی درستی آغاز کرده‌ام. گرچه نوشتن در هر شرایطی مشغله‌ی اصلی ذهن من است اما نوشتن به‌شکل درست برای من بسیار مهم‌تر از باری به‌هر جهت نوشتن است. با این‌وجود هنوز هم نمی‌توانم کلمه‌ای بنویسم. انگار آمادگی ذهنی ندارم. مشکل این‌جاست که حرف‌های زیادی برای نوشتن دارم اما انگار کلمات بد قلقی می‌کنند. شاید آمادگیِ‌ی پذیرش صدا را ندارند. شاید صداهایی که حالا ذهن‌ام را احاطه کرده‌اند تنگنای کلمات را بر‌نمی‌تابند. درست نمی‌دانم. دست و ذهن‌ام نافرمانی می‌کنند. با من و با هم‌دیگر نمی‌سازند. درست مثل وقت‌هایی که عضلات آدم خشک و غیر‌قابل انعطاف می‌شوند و هیچ حرکتی را بر نمی‌تابند. کلمات هم گاه این‌طور می‌شوند. مثل قلب که گاهی این‌طور می‌شود. از بهار بیش از یک ماه می‌گذرد اما انگار زمستان تمام نشده‌اشت. در قلب من زمستان با تمام قوایش باقی است. چشم‌هایم هنوز هم از گزند برف و باران در امان نیستند. چیزی که می‌بارد درون من است. حالا بیش‌تر از همیشه تنها هستم. در کوچه‌ای که می‌توانم ابتدای آن بایستم و به‌کوه‌های بلندی که قله‌شان هنوز برفی است نگاه کنم و حسرت رفتن به‌آن‌جا را در پایان هفته در دل بپرورانم سکوتی گسترده حس می‌شود. این سکوت تنهایی‌ام را بیش‌تر می‌کند. نوشتن برای من سخت نیست. گاهی حتا از این موضوع که زیاد می‌نویسم احساس ناخرسندی می‌کنم. اما حالا نمی‌توانم به‌خوبی‌ی همیشه بنویسم. من به‌کلمات زیاد ور می‌روم. چون فکر می‌کنم لازمه‌ی نوشتن، خوب نوشتن است. یا باید بنویسی یا نباید بنویسی. اگر قرار است بنویسی باید بتوانی خوب بنویسی. و اگر نمی‌توانی خوب بنویسی اصلا نباید به‌فکر نوشتن باشی. حالا مدت درازی است نمی‌توانم بنویسم و صرفا مشغول خواندن هستم. شاید به‌همین علت هم از خودم انتظار دارم که بیش‌تر بنویسم. باید ساده‌تر و روان‌تر بنویسم. اما از قضا می‌بینم که نوشتن به‌همان سهولتی که قبلا برایم مقدور بوده، حالا نیست. چه اهمیتی دارد؟ وقتی نمی‌توانی بنویسی بهتر است فقط بخوانی.